لبخند ژکوند مونالیزا

Mona Lisa code

Inside us there is something that has no name. That something is what we are

Image

من به روح اعتقاد دارم. بعضی ها بهش میگن بخش ناخواآگاه مغز. بخش ناخودآگاه مغز شامل تصمیم هاییه که محرک خارجی نداره و میتونه محرک بخش خودآگاه مغز بشه، مثل انگیزه، حافظه و یا طرز تفکر…

گروهی معتقدند همین بخش ناخودآگاه مغز هم، با وجود اینکه ما آگاه نیستیم، اما در واقع از بدن و جسم ما دستور میگیره وتصمیم میگیره. مثلا در اثر بالا پایین شدن هورمون ها. همین طور معتقدند تصمیم هایی که در این بخش گرفته میشه در اثر نوع ساختار ارتباط بین نورونهاست که به مرور زمان شکل گرفته و نتیجه ی تنبیه و پاداش هاییه که (به واسطه ی تصمیم هایی که در طولانی مدت با بخش خودآگاه مغز گرفته) از محیط دریافت کرده. اما من اعتقاد دارم که در همین بخش ناخودآگاه مغزم، یک بخشِ اکیداً ناخودآگاه وجود داره که مطلقا نمیشه توی دنیای فیزیکی تعریفی برای فعال کننده هاش پیدا کرد. یعنی بدون اینکه از هورمون ها و فعال کننده های داخلی فرمان بگیره، و یا به صورت ضمنی تحت تاثیر بخش خودآگاه مغز ساختار پیدا کرده باشه، خیلی سرخود برای من تصمیم گیری میکنه. و اتفاقا همین بخش ناخودآگاه مطلق منه که من رو به عنوان «من» تشکیل داده و به من این حس رو میده که اختیار دارم و تصمیم هام رو خودم میگیرم.

 توی جلسه های هوش مصنوعیمون زیاد روی این موضوع بحث کردیم.معمولا از هر دو نظر توی گروه هست. من خیلی وقت ها شک کردم به اعتقادی که دارم. دیگران هم خیلی وقتها شک کردند به اعتقادی که داشتند. حقیقت اینه که فعلا هیچ توجیه اکیدا درستی برای هیچ کدومش وجود نداره. مگر اینکه علم اون قدر پیشرفت کرده بود که میشد یک مغز کامل رو کپی کرد و آوردش بیرون از بدن فیزیکی و بعد تازه بررسی ها باید شروع میشد. الان هر چی هست در حد نظریه ست.

تا حالا در این مورد اما با استاد سختگیرم آقای ب بحث نکرده بودم. این بار حرفش پیش اومد و صحبتش رو کردیم. اینکه تحقیقات نشون داده که آدم ها بعد از مرگ 20 گرم از وزنشون کم میشه و این ممکنه دلیل به این باشه که روح وجود داره و حتی وزن هم داشته باشه (البته من بیشتر یادمه همچین چیزی رو توی فیلم دیده بودم، اما آقای ب به صورت یک مستند علمی ازش یاد کرد). و خب این طور بحث ها هیچ وقت قرار نیست به نتیجه گیری خاصی برسه، چون خود ما که بحث میکنیم ته دلمون شک داریم و هی نظرمون عوض میشه… و دست آخر هم جوابی رو انتخاب میکنیم (یا شاید تصور میکنیم که انتخاب میکنیم) که به نظر میاد برای نوع زندگیمون بهتره. اما آقای ب حرف جالبی زد که خواستم اینجا ثبتش کنم: «اکه روح واقعا وجود داشته باشه، بهتره که نهنگ بخوریم. چون به نسبت یک روحی که از بین میره، مقدار زیادی گوشت به دست میاد. اما برای غذایی مثل میگو، برای هر وعده غذا این همه روح از بین میره.» حالا بحث سخت تر شد، اگر فرض کنیم که روح برای بشریت تعریف شده و واقعا وجود داره، آیا دلیل میشه که همه ی جانداران روح داشته باشن؟! تصور اینکه گوسفند روح داشته باشه شاید خیلی سخت نباشه، ولی اینکه میگو ها روح داشته باشند رو به این راحتی نمیتونم درک کنم! شاید به خاطر اینه که دروان بچگیم کارتون باب اسفنجی پخش نمیشده و نورون های اون قسمت از مغزم که مربوط به خرچنگ و ستاره دریاییه نتونسته مثل پسر شجاع و خرس مهربونِ مغزم به بقیه نورون ها متصل بشه! در نتیجه توی بخش ناخودآگاه مغزم میگوها حتی بلد نیستن حرف بزنن، چه برسه به اینکه قدرت تصمیم گیری و یا روح داشته باشن..

Advertisements

متولد ماه مهر

Autumn-Leaves-Background

مامان و بابام به ترتیب ماه های بهمن و اسفند به دنیا اومدن. برادرم هم از قضا در ماه بهمن متولد شد. من که مهرماهی بودم تولدم خیلی با بقیه فاصله داشت، همه زمستونی بودند به جز من. برادرم با دختری ازدواج کرد که اتفاقا آذر به دنیا اومده. هر دو پاییزی هستیم، با اینحال تولدش به بقیه بیشتر نزدیکه تا من. من اوایل مهرم و اون اواخر آذر. از وقتی تولدهاشون شروع میشه به فاصله های کمتر از یک ماه هی تولد داریم. همیشه به این موضوع فکر میکنم، این بار اما یکهو یادم افتاد همین عروس آذرماهیمون که الان تقریبا 5 ماهه حامله ست، قراره توی دی ماه زایمان کنه. زنگ زدم برادرم و با شوق دارم براش تعریف میکنم که بعد از به دنیا اومدن دخترت، تولدهاتون به ترتیب میشه آذر، دی، بهمن و اسفند… میپره وسط حرفم و میگه «خسته نباشی، ما این همه برنامه ریزی کردیم که بچه مون دی به دنیا بیاد فقط به خاطر همین. حالا تو تازه اختراعی که من ثبت کردم رو کشف کردی؟» هر دو خندیدیم و من به این فکر کردم که واقعا چرا من این همه فاصله دارم؟ در حالیکه حتی عروسمون بیشتر از من بهشون وصله… فکرم رفت به تاریخ تولدهای خانواده ی همسرجان. خودش اردیبهشت به دنیا اومده و  خواهرزاده اش متولد خرداده. پدر و خواهر و مادرش به ترتیب تیر مرداد و شهریور به دنیا اومدن. به مهرماه فکر کردم و لبخند زدم. جالب اینجاست که برادرش هم متولد آبانه. تند تند شماره ی مامانم رو گرفتم تا کشف جدیدم رو در مورد وصل بودنم به خانواده ی همسرجان بهش بگم …اول براش توضیح دادم که شما از آذر تا اسفند همه تون به هم وصلید. عجله داشت که بره و اجازه نداد حرفم رو تموم کنم. معلوم بود خودش قبلا به این چیزها فکر کرده و حرفهای من براش تکراریه. حوصله اش نکشید و خیلی سریع گفت «آره اگه  برنامه ریزی کنی بچه ات آبان به دنیا بیاد، توام به ما وصل میشی!!!» و خداحافظی کرد که به کارهاش برسه…

پ.ن: الان زنگ زدم و موضوع رو برای مادر همسرجان توضیح میدم. میگه اگه بچه ی شما فروردین به دنیا بیاد، کل سال تولد داریم :))

ساعت بیست و پنجم

???????????

حافظه ی خیلی خوبی از دوران کودکیم ندارم. هرچی هست تصویرهاییه که خودم ساختم از بچگیم براساس آنچه از دیگران شنیدم. مثلا توی هر سفری که به کرمانشاه داشتم، فامیل های دور شوهرخاله و دوستان قدیمی مامان بهم یادآور شدند که توی مراسم ختم حاج نقی خدابیامرز من بلد بودم از روی متن اعلامیه بخونم. برای همین تصویر من از مراسم ختم حاج نقی خدابیامرز یک دختر چهار ساله با موهای چتریه که وایسوندنش روی میز و یک اعلامیه دادن دستش که بلند بلند بخونه. بقیه هم دور وایسادن و سرشون رو به علامت تحسین تکون میدن. ابروی بعضی از صورت ها از تعجب بالا رفته و دهان بعضی ها که دارن قربون صدقه میرن به حالت نیمه باز نیم لبخندی هم گوشه ش داره… صورت مامان بزرگم جزو اوناست که لبخند میزنه. همیشه برام تعریف میکنه که فکر میکرده تقلبی در کاره و متن رو دارم از حفظ میخونم. ولی توی مراسم ختم که دیده انگشتم رو زیر آیه های قرآن نشونه میکردم و به موازات صوت قاری زیر کلمات لیز میدادم باورش شده که سواد خوندن دارم. حسرتش اینه که چرا مامان بابام نفرستادنم کلاس قرآن، از همون موقع که فهمیدن من استعدادش رو دارم…

تصورش سخت نیست که از چهار سالگی خوندن نوشتن بلد بوده باشم. مثل همه ی بچه هایی که امروز قبل رفتن به مدرسه جمع و تفریق و املا انشا بلدن، فقط به خاطر اینکه ابزار آموزشی لازم زودتر در اختیارشون قرار گرفته. دلیل زود در دسترس بودن مواد آموزشی من هم احتمالا برادرم بوده که تا اون موقع  بهترین همبازیم بوده و یکهو اول مهرِ چهارسالگی من رفته مدرسه. احتمالا وقتی از مدرسه برمیگشته کنار دستش مینشستم و مشق نوشتن هاش رو تماشا میکردم. از این هم یک تصویر دارم توی ذهنم. یه دختری که موهاش رو دم خرگوشی بسته و سرش رو به آرنجش تکیه داده و دمر دارز کشیده کنار پسری که موهاش رو نمره سه زده و اون هم دمر دراز کشیده جلوی دفتر کتابهاش وپاهاش رو توی هوا تکون میده….

اینکه در صورت وجود مواد آموزشی لازم همه ی کودکان توانایی خوندن رو پیدا میکنن درست، اما اینکه از همون دوران من علاقه ی خاصی به خوندن داشتم بحث دیگه ایه…بابابزرگ پدریم که ما اون سالها توی خونه اش زندگی میکردیم، هر بار که از سفر مشهد برمیگشت، برای همه مون سوغاتی میاورد. سوغاتی همه دختر عمو پسرعموها کتاب بود به غیر از من و دخترعمو کوچیکه که همیشه دستمال گلدار کادو میگرفتیم. بعضی هاشون به جای گل عکس دخترهای چشم درشت کارتون های چینی رو داشت که من بیشتر خوشم میومد. اما از یک جایی به بعد دخترهای چینی توی کارتون هم نتونستن توجهم رو جلب کنن و من مثل بقیه دخترعمو پسرعموها  دلم کتاب میخواست. این بار که بابابزرگ از سفر برگشت بهش گفتم من هم کتاب میخوام و دستمال ها رو دوست ندارم. من رو برد توی اتاقش و از توی کمد فلزی سفید رنگ گوشه ی دیوار یک کتاب بهم داد. اون قدر ذوق زده شدم که متوجه نشدم همه ی این سالها سوغاتی ها توی این کمد بوده و از سفر مشهد نمیومده. هنوز کتاب رو نگه داشتم. بعد از اون کتاب های بیشتری کادو گرفتم. ناهید شلوغ، دختر خیالباف…، کتاب های برادرم رو هم دوست داشتم. ببر مغرور ماه پرنور کتاب مورد علاقه ام بود… حتی یک کتاب شعر هم داشتم که برعکس کتاب حسنی و یا گربه های پشمالو داستان نبود. بلکه مجموعه شعر بود. خوندن اون کتاب شعر کودکان خیلی حس آدم بزرگی بهم داده بود و باعث شده بود ته دلم خودم رو از دختردایی و پسرعموی هم سن و سالم دست بالاتر ببینم. بعدتر بابام ما رو عضو کانون فرهنگی و پرورشی اندیشه کودکان کرد که هر ماه دو سه تا کتاب مخصوص کودک و نوجوان برامون میفرستادند.

اون سالها فقط کانال یک اون هم فقط از ساعت پنج تا شش برنامه کودک پخش میکرد. بقیه سرگرمیم تا جایی که یادمه کتاب بود. تا اینکه بزرگتر شدم و رفتم اول راهنمایی. مامانم کتاب دو جلدی چندصد صفحه ای سینوهه رو قرض گرفته بود و میخوند. فصل اول رو خوندم و نتونستم ولش کنم. همسایه مون که تعجب کرده بود من با این سنم کتاب به این کلفتی دستم میگیرم و میخونم، یکی دیگه از کتاب های کلفت خودش رو بهم قرض داد به اسم زمین خوب… و من از اون موقع به بعد هر روز بیشتر و بیشتر به کتاب خوندن علاقه مند میشدم. کتاب کودک و نوجوان یا بزرگسال برام فرقی نمیکرد. هرچی دستم میومد میخوندم و آنچنان غرق کتاب میشدم که متوجه اطراف نمیشدم. تا اینکه تلویزیون رنگی خریدیم و کم کم وقتم برای کتاب خوندن کمتر شد. با اینکه اول کمی مقاومت کردم و کتاب خواهران غریب، یا بابالنگ دراز رو بیشتر از فیلم و کارتونش دوست داشتم، اما کم کم دست و پام شل شد. به حدی که وقتی فیلم آن شرلی رو دیدم، همون قدرلذت بردم که وقتی کتابش رو خونده بودم. با اینکه لذتش متفاوت بود، اما همون قدر زیاد بود. دیگه از اون جا وا دادم* و نمودار سرشماری کتاب های مطالعاتیم سیر نزولی پیدا کرد. شاید در سال سه چهار تا کتاب بیشتر نمیخوندم.

سالهای دانشگاه اوج دوریم از کتاب بود. یادمه از بین لاکرهای توی زیرزمین داشتم رد میشدم که یکهو دانشمند یک کتاب (اگه اشتباه نکنم از یغما گلرویی) داد دستم و گفت بخون بیار بهم پس بده. حسم قابل توصیف نیست وقتی که رسیدم خونه و شروع کردم به خوندن. کتاب خیلی طولانی نبود و توی یک ساعت میشد تمومش کرد. اما این قدر احساس دلتنگیم زیاد بود که دلم میخواست ساعت ها و ساعت ها بشینم پاش و حتی دوباره از اول بخونم. نمیتونم بگم چه حالی داشتم از اینکه این همه سال رو از دست داده بودم…. البته بازهم خیلی فرصت نمیشد کتاب بخونم. اما حداقل مثل قبل دور نبودم. دوست های خوبی هم داشتم که برای تولدم کتاب های خوبی کادو میدادند… تا اینکه اومدم اینجا و دوباره داستان سالهای دوری از کتاب تکرار شد. و این بار بدون هیچ تلنگر و کتاب یغما گلرویی همون حس دلتنگی بهم هجوم آورده و با خوندن هیچ وبلاگی آروم نمیشه. دلم خیلی کتاب واقعی میخود. نه کتاب واقعی که کاغذی باشه، اما وافعا کتاب باشه…

حیف که این روزها خیلی بیشتر ازهمیشه وقت کم دارم. آخ اگه شبانه روز به جای بیست و چهار ساعت، بیست و پنج ساعت بود!

* هرچند توی دبیرستان وقتی کتاب های هری پاتر رو خوندیم و فهمیدیم قراره فیلمش رو بسازند با بقیه همکلاسی ها تعصب داشتیم که فیلمش هیچ وقت بهتر از کتابش نخواهد شد. با بچه ها دورا دور در جریان انتخاب هنرپیشه ها بودیم و بحث میکردیم. اسنیپ شخصیت محبوب همه مون بود و هیچ راضی نبودیم که یک شخصیت زمینی مثل الن ریکمن جاش رو پر کنه. همون جا تحصن کردیم و دیدن فیلم رو تحریم کردیم. اون موقع بود که فهمیدم چرا توی سریال های مذهبی هیچ هنرپیشه ای نقش امام و پیامبر رو بازی نمیکنه مگر  اینکه صورتش با یه هاله ی نور مخفی بشه…

I kissed a girl and I liked it

Ellen_portia

من آدم نوع لزبین هستم، و این البته خیلی فرق داره با آدم لزبین! اینکه «من آدم نوع لزبینی هستم» رو دیشب توی مصاحبه از یه هنرپیشه ی پیر بریتانیایی شنیدم که خیلی برام معنا داد. انگار همون نوعی که من تا حالا بودم و نمیدونستم اسمش چیه. بقیه ی مصاحبه مربوط به مسائل دیگه بود و در کل من از شخصیتش خیلی خوشم اومد. آدم طنز خوبیه و من کمتر زنی رو دیده بودم که این طور حاضرجواب و گرم مشرب باشه. حداقل در این سن.

همون طور که گفتم من لزبین نیستم، و اولین باری (و آخرین باری) که یک دختر رو بوسیدم اصلا خوشم نیومد. اما بارها توی خواب دیدم که با دخترهای دیگه رابطه دارم و ازش لذت هم میبرم. هنوز هم میدونم که توی بیداری از بوسیدن هیچ دختری لذت نمیبرم، اما احساس اینکه یک نفر از همجنس خودش لذت ببره برام خیلی دور از فهم نیست. میدونم که همسرجان از این حرف من خوشش نمیاد و دلش به هم میریزه از اینکه من این رو بگم یا توی خواب ببینم. اما حرفم اینه که به نظرم خودم من لزبین ها رو خوب درک میکنم. البته باید بگم از اینکه دختری به خاطر نبود شرایط درست، مجبور باشه نسبت به همجنسش عشق بورزه همون اندازه حالم رو بد میکنه. توی ایران پیش میومد که دخترهای مدرسه ای نسبت به سال بالایی ترها احساسات از خودشون نشون بدن که این من رو خیلی ناراحت میکرد، چون اکثرشون با پسرهای زیادی در تعامل نبودند و مجبور بودن هورمون های ترشح شده رو به سمت شخص اشتباه و جنس نادرست پرتاب کنند. البته الان که دارم این افکار روشنفکرانه رو از خودم بیرون میدم میفهمم که شاید هم دلیل ناراحتیم عدم شناخت کافی نسبت به همجنسگرایی بوده که باعث شده بوده  از چنین عشق هایی وحشت داشته باشم، و این چهارسال زندگیِ فرامرزهای ایرانه که باعث شده نسبت بهش این قدر راحت باشم که حتی خودم رو آدم از نوع لزبین بدونم.

دنیا به سمتی رفته که بیشتر دولت ها عقیده دارند همجنسگرایی تا جایی که میشه باید توی فرهنگ مردم جا بیفته. برای همین هر فیلم یا سریالی که پخش میشه حداقل یک زوج لزبین یا گی حضور داره که خیلی معمولی و مثل بقیه زوجها زندگی میکنند. حتی اگر چنین زوجی وجود نداشته باشه حداقل یک دختری هست که بایو هست و گاهی با دخترها میخوابه گاهی با پسرها. شاید همین فیلم ها بوده که ذهنیت من رو عوض کرده و تبدیل کرده به یه آدم از نوع لزبین. اما هنوز هم اینکه دخترها از روی نبود پسر دور و برشون به همجنسشون عشق بورزن حالم رو خراب میکنه. مثلا وقتی توی محیط های مذهبی اینجا میبینم دختری دست دختر دیگر رو گرفته و طوری با انگشت های هم بازی میکنن که شاید به نظر خودشون اصلا بد نباشه، من حالم خراب میشه و دلم میسوزه. من با اینکه آدم نوع لزبینی هستم اما هنوز هم به حریم خصوصی خودم خیلی اعتقاد دارم. مثلا دوست خوبم ک. که تازه اومده بود اینجا و گاهی توی خیابون دستم رو میگرفت دلم میخواست دستم رو پس بکشم. این حال رو توی ایران هم داشت. وقتی دوست چشم قشنگم واو. عادت داشت توی خیابون دست ما رو بگیره و من از این موضوع استقبال نمیکردم و دنبال بهانه میگشتم که دستم رو جدا کنم. حال اینکه معتقدم اگر واقعا بین دو تا دختر عشق واقعی وجود داشته باشه، این دست هم رو گرفتن ها و توی خیابون قدم زدنها یکی از زیباترین صحنه هاییه که دوست دارم تماشا کنم. یا برعکس خیلی دوستان دیگه، از اینکه دو تا دختر همدیگه رو فرانسوی میبوسن لذت میبرم. حتی میتونم باهاشون همذات پنداری کنم و به عشقشون در لحظه حسودی کنم و دلم بخواد که عشق من هم پیشم میبود و میتونستم ببوسمش. یا مثلا همون طور که توی کنسرت های Enrique میبینم  یک دختری رو میبره بالای سن و میبوستش دلم پر از هیجان میشه و یکهو میریزه وقتی خودم رو به جای اون تصور میکنم، همون قدر هم وقتی شوی Ellen رو تماشا میکنم و تصور میکنم که دوست دخترش بودن میتونه فانتزی قشنگی باشه بند دلم پاره میشه…

خلاصه میخوام بگم به نظرم خودم احساس لزبین ها برایم خیلی قشنگ و قابل احترامه و خوب درکشون میکنم. اما چند وقت پیش توی وبلاگ دوست لزبینی خوندم که گفته بود لزبین ها به خدا احتیاجی ندارند. اینکه آخوند و یا قدیس ها اعلام کنند که همجنسگرایی در دین خدا قابل پذیرشه فقط برای اینه که طرفدارهای بیشتری پیدا کنند و ما نباید گول بخوریم. راستش این حرف دوستمون رو نتونستم درک کنم. برای من این جمله همون احساسی رو تداعی میکنه که کسی بگه آدم های لزبین احتیاجی ندارند ماکارانی بخورند و یا ماکارانی دوست داشته باشند. اینکه لزبین ها خودشون، خودشون رو از مردم عادی جدا بکنند برام قابل درک نیست. شاید اگر میگفت هیچ انسانی احتیاج به خدا نداره برام قابل فهم بود، اما اینکه لزبین ها احتیاج ندارند از طرف خدا تایید بشند رو نتونستم درک کنم. البته میتونم بفهمم که این دوستان این قدر از جامعه ی مذهبی ضربه خوردن که نسبت بهشون بدبین باشند، اما با این حکم کلی دوستمون نتونستم موافقت کنم. اتفاقا قبل تر از اینکه این آخوند مدرن آمریکایی اعلام بکنه همجنسگرایی در اسلام آزاده من خیلی بهش فکر کرده بودم. میدونستم که همیشه مسلمان های دو آتشه به سوره هایی متوسل میشدند که قوم لوط رو نهی کرده بود. اما طبق برداشت من از اون داستانها، قوم لوط برای این عذاب شد که همجنسگرایی رو به صورت یک فانتزی درآورده بود و بدون اینکه ذاتا تمایلی به همجنس داشته باشند، خودشون رو به اون سمت برده بودند. درست مثل همون که گفتم حالم رو دگرگون میکنه وقتی که یک کسی به خاطر شرایط نادرست به سمت همجنس خودش گرایش پیدا کنه. به نظرم داستان قوم لوط هم یک طور مد شدن این جریان بوده. واگرنه چه طور همه ی اعضای یک قبیله همجنسگرا ممکنه باشن. حداقل داده های آماری امروز که این موضوع رو تایید نمیکنه!

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است

وقتی دوری، دلتنگ میشی گاهی برای چیزهای حتی به ظاهر ساده، مثل دیدن امضای بابات روی یه تیکه کاغذ. راستی چند وقت میگذره از آخرین باری که یک همچین تیکه کاغذی رو دیدم؟ تصویر امضای بابا روی رضایت‌نامه‌ ی والدین وقتی راهنمایی میرفتیم اردو میاد جلوی چشمام…آخ که گاهی چه قدر این دلتنگی های گاه به گاه سخت میشه…

پیاز خودش رو قاطی میوه ها کرد، من هم خودم رو قاطی وبلاگ نویسا

یک ماه پیش در چنین روزی که من شک داشتم به شروع فعالیتم در وردپرس  و تغیر هویت داده بودم به «نوشتن یا ننوشتن، مسئله این است»، دوست نازنین، بالالایکا، من رو مورد لطف قرار داد و با اضافه کردن لینک وبلاگم در گوشه ی صفحه اش هندوانه داد زیر بغلم و گفت بنویس تا ببینیم چند مرده حلاجی. من هم با یک دست دو تا هندوانه ی زیر بغلم رو گرفتم و با اون یکی قلم و در تمام این مدت حتی وقتی که غرق در نوشتن بودم، تصویر مرد حلاج  از جلوی چشمم کنار نرفت.

شما فکر میکنید در تصویر جلوی چشم من، مرد حلاج یک پیراهن سفید تنش کرده و شلوار کردیِ مشکی به پا، دارد روی دوچرخه ی مدل لحاف دوزی اش رکاب میزند. اگر بیشتر اهل ذوق باشید و صوتی تصویری تصور کنید، صدای زنگ دوچرخه هم گه گاهی به گوشتان میخورد. شاید هم الان نوستالژیک شده باشید و خودتان را توی پنج دری خانه تان ببینید که دارید پیرمرد را در گوشه ی حیاط میپایید… شلوار کردی به پا، دو زانو نشسته کنار حوض فیروزه ای پنبه میزند و شما گوشتان را سپرده اید به صدای زه کمانش که پنبه ها را مثل  برف در هوا پخش میکند…. بله، این تصاویر زیبا قطعا در ذوق ادبی هیچ نویسنده و غیر نویسنده ای بی تاثیر نخواهد بود و حتما که صدای زه و پنبه هایی که مثل برف توی هوا پراکنده باشند باید بیشتر از اینها در نوشته هایم خودش را نشان میداد… اما مشکل اینجاست که تصویر مرد حلاج من خیلی فرق دارد با حوض و حیاط و پنج دری و رینگ رینگِ زنگ دوچرخه ای که توی راهروهای کاهگلی طنین انداخته… شاید تنها شباهتش همان «شلوار کردی مشکی به پا»یش باشد و راستش را بخواهید حتی پیراهن سفیدی هم درتصویر نیست. اصلا عکس مرد حلاج جلوی چشم من خیلی هجده سال به بالاست!

ما یک فامیل اهل  ادبیات داریم که در فرهنگ نامه نوشتن و نشر کتاب، نه از دور بلکه خیلی هم از نزدیک دستِ بر آتش دارد. یعنی درواقع دو فامیل داریم که هر دو باهم دست دارند. و این دو فامیل عزیز به چاپ کردن کتاب هایشان و اهدای یک نسخه از هرکدام به کتابخانه های خانوادگی ما اکتفا نکرده اند، و در هر مناسبتی که پیش بیاید به صورت شفاهی ما را در جریان معنای همه ی لغات و امثال و حکم موجود در فرهنگ معاصر قرار میدهند.  خلاصه که در بالابردن فرهنگ ادبیاتی فامیلشان هیچ کوتاهی نکردنده اند…، و این شد که سطح فرهنگ ادبیاتی ما فامیل های این دو فامیل ادبیاتی، به خیال خودمان و این دو نازنین از عموم  بالاتر رفت، و گاها باعث شد تصاویر بالای هیجده سال تصور کنیم.

 مثلا فامیل ادبیاتی ما به ما گفته است که ریشه ی ضرب المثل «دیواری کوتاه تر از دیوار ما گیر نیاورده»  در کجاست، درحالیکه شما که فامیل های ادبیاتی ندارید هر چه قدر هم در اینترنت بگردید و تحقیق کنید جوابی نخواهید یافت. اما ما میدانیم که ریشه اش از آنجا می آید که سگ برای شاشیدن دنبال دیوار کوتاه میگردد. برای همین میدانیم که در این ضرب المثل چه فاعل باشیم چه مفعول وجهه ی خوبی ندارد و برای اینکه نه میخواهیم سگ جلوه کنیم و نه دیواری که سگ روی آن کارخرابی کرده، این ضرب المثل را نه به صورت active  و نه به صورت passive هیچ وقت مصرف نمیکنیم….

یا شما که فامیل ادبیاتی ندارید ممکن است در اینترنت تحقیق کنید و گاهی جواب هم بگیرید. مثلا بروید دنبال اینکه «چند مرده حلاجی» از کجا آمده  و نهایتا برسید به اینکه منصور حلاج عارف بود و سختی کشید توانایی داشت و الخ. اما ما که فامیل ادبیاتی داریم میدانیم که ریشه ی این ضرب المثل هیچ هم عرفانی نیست و کل ماجرا از آنجا شروع شده که یک زن باسلیقه ی آن دوران که شبیه کوکب خانم همه هنری داشته و همیشه لحاف و ملحفه اش تمیز و شسته رفته بوده، یک روز مرد حلاجی را به حیاط خانه اش کشانده که پنبه های لحافش را بزند. از قضای روزگار، و احتمالا نداری قشر حلاج آن دوره (یا احتمال بیشتر به علت سبک کار و ماهیت نشستنشان در حین انجام وظیفه)، خشتک شلوار جافی مرد حلاج چند سوراخی هم داشته. حلاجِ از همه جا بی خبر هم نشسته سر لحاف ها و کمانش را گرفته دستش و مشغول شده به زدن. همین طور که نیم خیز روی زانویش تکیه داده و زانوی دیگر را حائل کرده و کمان میزده، زن صاحبخانه گویا متوجه چیزی شده که میجنبد و هی از سوراخ های مختلف نمایان میشود، کوکب خانم ماجرا هم با خودش فکر کرده این حلاج مگر چند تا مرد است … بعد هم احتمالا شیطنتش گل کرده و چادر گل گلی اش را سرش انداخته و رفته برای در و همسایه تعریف کرده. آنها هم پشت دستشان را گاز گرفته اند و زیز زیری خندیده اند. احتمالا شب جمعه ی هفته ی بعد هم که با زن های فامیل توی مطبخ خانه ی خانوم باجی جمع بودند، طنزشان را برای دیگران هم نقل کرده اند…این شده که  داستان افتاده سر زبان ها و ما سرگذشت آن حلاج بینوا و زن آتشپاره را این چنین در روزمره مان استفاده میکنیم، بدون اینکه هیچ تصویر بالای هیجده سالی جلوی چشممان بیاید…

پ.ن: اطمینان دارم، فامیل ادبیاتیمان از من راضی خواهد بود اگر بداند شما خواننده ی عزیز به واسطه ی آشنایی با یکی از فامیلهایشان، اکنون به آگاهی کامل درباره ی چند مرد حلاجی رسیده اید و این ضرب المثل را به کار نخواهید برد مگر آنکه اول با خودتان و تصویر بالای هجده سال حلاج ذهنتان کنار آمده باشید.

مربای فسنجون

1950s enthusiastic man wearing chefs hat and apron holding pot making okay sign

 همسرجان سالها قبل از اینکه با من آشنا شود، در سن 20 سالگی به اینجا مهاجرت کرده. سن 20 سالگی سنی نیست که با پدر و مادر و خانواده خیلی دمخور باشی. و اگر دوستانت هم ایرانی نباشند، به ندرت  فارسی حرف میزنی… اگر هم فارسی حرف میزنی مدام اِم اِم میکنی و «دال» و «ر» و «ت» را هر جا که ساکن باشند ساکن تر تلفط میکنی. …برای همین اگر قبل از آشناییِ من و همسر جان، کسی پشت تلفن صدایش را میشنید خیال میکرد یا دارد خودش را لوس میکند، یا گوجه سبزی گوشه ی لپش خیسانده که این طور با آب و تاب و تف، فارسی حرف میزند. حالا اما این چهار پنج سالی که با من دمخور شده لهجه ی فارسی اش دوباره برگشته و آن قدر شده که حتی  لهجه ی انگلیسی اش را هم بی بهره نگذاشته. آن طور که به قول صابی در » der eez e estaar in de eskaai» گفتنش لهجه ی شیرین فارسی نمایان است . با این حال دستور زبان هایمان هنوز خیلی با هم فرق دارد. مثلا او میگوید آشپزی من خوب نیست، اما من میگویم آشپزی ام خوب است! شما فکر میکنید این ربطی به دستور زبان ندارد و تفاوت سلیقه است. اما من میگویم دارد. چون در دستور زبان همسرجان، غذاهایی که من میپزم خوشمزه است، اما همچنان من آشپز خوبی نیستم. دلیلش هم این است که برعکس خودش من نسبت به آشپزی passionate نیستم و از زمانی که در آشپزخانه میگذرانم لذت نمیبرم. به عبارتی حرفش ترجمه ی تحت الفظی است برای اینکه

you know how to cook, but you are not a good chef

و متاسفانه گاهی در جلوی جمعِ جماعت این قسمت you know how to cook به قرینه ی معنوی(؟) حذف میشود. کسانی که دستپخت من را نچشیده باشند نگاه چپ به من می اندازند…، و البته اگر دستپختم را خورده باشند، یک نگاه چپ به همسرجان…

این بار اما در دستور زبان خودم هم آشپزی ام خوب نبود. بار اولی بود که فسنجون می پختم و چشمتان روز بد نبیند، از ترس اینکه رب انارم در این دیار غربت تمام نشود، دست و دلم به ترشی نمیرفت و همین طور قاشق قاشق شکر بود که سرازیز قابلمه میشد. دست بر قضا غم تمام شدن گردو در دیار غربت هم به غم رب انار اضافه شده بود و سهمیه ی کم گردوی داخل خورش، بیش از اندازه شُلش کرده بود. برای همین دست به دامن راهکارِ سنتی ماست مالی شده بودم و دو قاشق آردِ مشکل گشا روانه ی قابلمه کردم بلکه کمی لعاب بندازد و قوت بگیرد. حالا آن قدر برکت گرفته که شام که مهمان ها خوردند و رفتند و ناهار بعدش هیچ، هنوز از سهمیه اش برای شامِ امروز هم مانده. همسرجان هم سر سفره نشسته و با ژست پدرسالاری میگوید «زن! بیاور این مربای فسنجان را»…البته میدانم اگر دایره ی لغات فارسی اش کامل تر بود میگقت «بیاور این حلوای فسنجان را»، بس که آرد ریخته ام توش و حالا  که سرد شده سفت چسبیده ته ظرف!

یا همه ی اسم ها یا هیچ کس

رول مدل پسرم دیوید دست یکی از دخترهای همکلاسی سابقش رو گرفته و با خودش میاره توی جلسه های هفتگی هوش مصنوعیمون. دختره خیلی شبیه آن شرلیه. البته آن شرلی ای که توی کتاب خونده بودم، نه اون که بعدش توی فیلم دیدیم. آدمهایی که توی کتاب ها هستند واقعی ترند و زیاد میشه نمونه اش رو توی دنیای واقعی پیدا کرد. اما توی فیلم ها زیر بار آرایش و گریم هر چه قدر هم که قراره یک نمونه از ما آدمهای طبیعی باشند، ولی همیشه بدون نقص ترند. حتی اگر نویسنده شخصیت رو طوری پرداخته باشه که اون نقص قراره بهش کارکتر بده. (مثل قوز دماغِ آدمِ دنیای معمولی که کاراکتر رو یک جور خاصی برات خاص میکنه، در حالیکه همین قوز دماغ دنیای فیلمبرداری کاراکتر رو فقط سکسی میکنه). خلاصه این دختر همکلاسی دیوید، دختر بانمک و ریزنقشیه که موهای نارنجی داره و چشم های عسلی. کک و مک روی لپش انگار معصوم ترش میکنه، چون معلومه دستش به لوازم آرایش نمیره. شاید هم چهره اش رو بچه تر نشون میده. مثل پسربچه های فیلم مالنا که شلوارک پوشیدنشون نشون میده هنوز به سن بلوغ نرسیدن

حالا امروز آن شرلی خودش رو معرفی کرد و گفت که اسمش الیزابت هست، شاید هم ایزابل. درست یادم نیست کدوم بود. چون بعد از اینکه اسمش رو گفت (مثلا ایزابل) دیوید گفت: اِ… من تا الان فکر کرده بودم اسم تو الیزلته (یا شاید هم برعکسش). کلا من با اسم ها میانه ی خوبی ندارم و محاله اولین بار که کسی خودش رو معرفی کرد یادم بمونه. مگر اینکه دوتا اسم از طرف توی ذهنم باشه، که در اون صورت محاله هیچ کدوم از اون دو تا اسم یادم بره. جلسه ی پیش هم که رفته بودم کلاس رقص همین اتفاق افتاد،  وقتی توی کلاس همه دور ایستاده بودیم و دخترها یا پسرها بعد از هر مرحله به دستور مربی بک نفر شیفت میخوردند… این به این معنیه که ما هربار با یک آدم جدید میرقصیم تا اینکه دوباره دور تکرار بشه. با اینکه دور اول خودمون رو به همدیگه معرفی میکنیم اما معمولا نمیشه اسم کسی یادمون بمونه.  اینکه من تنها شرقیِ توی کلاس هستم اما،  شاید باعث شده که بیشتر توی ذهن ها بمونم.. جلسه ی پیش وقتی دورمون تکرار شده بود دوباره رسیدم به همون پسرک چارمینگ*…من لبخند زدم و دستش رو گرفتم. اون گفت اسمت مونالیزا بود نه؟ راستش قیافه ی اون هم برام خاص بود و توی ذهنم مونده بود. برای همین خواستم نشون بدم که من هم اسمش رو بلدم. گفتم و تو هم مایکل بودی نه؟ گفت نه جوزف … و هردومون خندیدیم. هم تصویر خندیدنش توی ذهنم مونده و هم دو تا اسم جوزف و مایکل. این داستان هم که اینجا تعریف کردم مطمئنم همه چیزش درسته. فقط یادم نمیاد اسم واقعیش مایکل بود من اشتباه گفتم جوزف، یا اسم واقعیش جوزف بوده و من داستان رو جابه جا تعریف کردم

* نتونستم ترجمه ی مناسب برای کلمه ی charming پیدا کنم اون طور که منظوری که توی ذهنم هست رو بیان کنه

 

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

Business woman looking at computer

اگر تا اینجای وبلاگ من را کسی خوانده باشد حتما دریافته که من از آن دسته آدم های دودویی هستم که آدم ها را دو دسته میبینند: دسته ای که من تویشان هستم، و دسته ای که من نیستم. بیشتر دوستان کامپیوتری هم که دارم از همین دسته ی دودویی ها هستند و من نفهمیدم این دودویی بودنمان ما را به رشته ی کامپیوتر سوق داد یا رشته ی کامپیوتر بود که ما را دودویی کرد…..حالا امروز پیش استاد سختگیرم آقای ب ایستادم و از دسته بندی جدیدم حرف میزنم:

من از آن دسته آدمهایی هستم که شانس در زندگیشان تعریفی ندارد. نه اینکه بگویم آدم بدشانسی هستم، نه! منظورم این هم نیست که به شانس اعتقاد ندارم و یا از روی تفکر و تحقق  وجستجو و مطالعه ی ریاضیات و احتمالات  نتیجه گرفته ام که شانس معنا و تعریفی ندارد، باز هم نه. بلکه این شانس است که بدون اینکه من و یا امثال من اختیاری در آن داشته باشیم خودش را در زندگیمان تعریف نمیکند. و این یعنی اگر طاووس میخواهیم باید جور هندوستان بکشیم. یعنی در زندگی امثال من نابرده رنج هیچ وقت گنج میسر نمیشود. البته چیزی که جالب است، و شاید برای کسانی که در دسته ی من نیستند غیر قابل باور، اینکه ما گاهی به جای جور هندوستان جور بغداد را میکشیم اما بازهم طاووسِ هندوستان گیرمان می آید! یعنی رنجی که میبریم گاهی در دنیای حقیقی توجیهی نیست برای گنجی که به دست آورده ایم، اما حتما رنجی بوده که اکنون  گنجی هست. مثلا بارها شده من شب امتحان تا صبح بیدار مانده ام و فصل یک کتاب را از بر کرده ام، اما امتحان گویا از فصل هشت کتاب بوده. با این حال جواب هایی در برگه نوشته ام که به طرز معجزه آسایی بالاترین نمره را به خود اختصاص داده است. این درحالیست که اگر فصل یک را نخوانده بودم و رنج مطالعه را به خود نداده بودم، نمره ی خوبی در کار نبود*.

قبلا نمیدانستم دسته ی ما آدم های از این نوع ممکن است بزرگ باشد. بیشتر اطرافیانم از دسته ی دیگر بودند. مثلا همسرجان بعضی وقت ها تلاش می کند و نتیجه میگیرد، بعضی وقت ها هم نمیگیرد. البته بیشتر وقت ها هم پیش میاید که تلاش نمیکند و بازهم نتیجه میگیرد، و خوب البته گاهی هم نمیگیرد. معمولا البته در جاهایی که هیچ ربطی به تلاش نداشته باشد و به قول معروف کاملا شانسی باشد برنده میشود. مثل دوستِ متوقعم  فر. که همیشه هرجا قرعه کشی بوده اسم او هم در آمده. اما محال است اسم من از از توی قرعه کشی، برنده در بیاید. یادم است یک مهمانی دعوت شده بودیم که کلا سیزده نفر بودیم . به مناسبتی کادو خریده بودند و چون فکر کرده بودند مهمان ها بیشتر از اینها باشند بساط قرعه کشی راه انداخته بودند. ده تا کادو بود و ما سیزده نفر. اسم فر که اولین اسم ها بود. سمت راستی و پشت سری و سمت چپی هم خیلی زود کادوشان را گرفتند. در آخر همه کادو داشتند به غیر از من و جلوییم، که ظاهرا او هم از دسته ای بود که شانس در زندگیش تعریفی نداشت، و البته نفر سیزدهم که خود صاحبخانه بود… اما من همچنان نمیگویم که بدشانس هستم. همان طور که گفتم در دسته ی من اگر تلاشی در  کار نبوده باشد جایزه ای هم درکار نیست. کادوی تولد که میگیرم هم به گمانم نتیجه ی تلاشیست که در طول سال میکنم برای دوستان خوبم و رابطه هایی که ساختم و یک طرفش من بودم. حالا به تازگی فهمیدم دوست خوبم ک. هم از دسته ی من است. مثلا وقتی تازه آمده بود اینجا و دنبال کار میگشت خیلی نگران مصاحبه رفتن و کار گرفتن و زبان انگلیسی اش بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت قبل از مصاحبه به نمونه سوال هایی که در اینترنت پخش میکنند نگاهی بیندازد. همان روز رفت مصاحبه و بدون اینکه هیچ کدام از آن سوال ها را ازش پرسیده باشند، قبولش کردند. بعدها که ک. دوست خوبترم شد و بیشتر صمیمی شدیم، فهمیدم بدون شک شانس در زندگی او هم معنایی ندارد. این شد که فهمیدم ما آدم های این طوری یک دسته هستیم برای خودمان.

خیلی از ماجرا دور شدم. داشتم از استاد سختگیرم آقای ب میگفتم:

 این روزها به فکر افتادم که بیشتر برای درسم تلاش کنم تا نتیجه بگیرم. چند روزیست که صبح با همسرجان از خواب بیدار میشوم و دانشگاه ميرم. توی دانشگاه هم بیشتر سعی میکنم به درسم برسم تا حرف زدن با دوست و آشنا. این روزها یک ایده ی خوب آمده بود توی سرم و داشتم نظر استاد سختگیرم آقای ب را میگرفتم. گفت نظر خوبیست پیاده سازی کن. شاید این بار خوش شانس بودی و توانستی جواب بهتری بگیری.. این شد که شروع کردم به تعریف کردن از دسته بندی ام و خاطرات مربوط به مطالعه ی فصل یک و امتحان از فصل هشت. گفت خیلی خوب است اگر این طور باشد و سرش را به سمت پنجره چرخاند. به تپه های آن طرف پنچره اشاره کرد و گفت پس میتوانی  امروز هی سربالایی ها را بالا بروی و ما آخر روز امیدوار هستیم که جواب خوبی بگیریم. هر دو خندیدیم. من اما نرفتم که سربالایی را بالا بروم. شاید اگر هنوز ایده نداشتم سربالایی راه رفتن کمک میکرد، اما این بار وقت برنامه نوشتن و شبیه سازی بود….

 حالا آمدم خانه و برنامه ام را گذاشتم که اجرا بشود. 7 مجموعه داده دارم که جواب آخر را باید روی هر هفت تایشان میانگین بگیرم. چند وقتیست جوابم بالاتر از 0.86 نرفته و خیلی هم که به روند کردن اعداد متوسل شدم به بالاتر از 0.87 نرسیده. در زمینه ی تحقیقی من 0.86 استاندارد است و روش های دیگری هم هستند که این جواب را گزارش کرده اند. اما اگر جواب 0.9 میبود توجه ها جلبت میشد. حالا برنامه را گذاشتم روی این هفت مجموعه اجرا شود و در هر اجرا یک حلقه ی 500 تایی  کانتر گذاشتم که در پنجره ی خروجی نشان بدهد و من بدانم کجای کار است. من هم زل زده ام به پنجره ی خروجی برنامه و نفسم را حبس کرده ام و هر عددی که کانتر میشمارد را میشمارم… وسطش وبلاگ نمیخوانم…. حتی ایمیل هم چک نمیکنم…. گاهی برای اینکه توجهم بیشتر باشد و جور کشیده باشم حواسم را به فوتون هایی که مانیتور به صورتم پرت میکند جمع میکنم. برای رسیدن به نتیجه ی مطلوبم، پوستم که قرار است خراب شود و رنجی که از آن خواهم برد را گرو میگذارم. خودم متوجه نیستم اما دندان هایم را روی هم فشار میدهم و تند تند زبانم میچرخد. دارم صلوات میفرستم.

برنامه تمام شده و عدد میانگین روی صفحه عدد 0.8989 را نشان میدهد!!!! در پوست خودم نمیگنجم…در پوستی که به تعداد 500ضربدر 7 ضربدر رزولوشنِ مانیتورم فوتون خورده است!

* مثلا سر همین درس نظریه اطلاعات که با استاد سختگیرم آقای ب داشتم و من هنوز هم نمیدانم درس درباره ی چه بود، اما میان ترم که شب آخر زحمت درس خواندن به خودم داده بودم بالاترین نمره را گرفاتم. شب پایان ترم هم که که به تفریح گذشته بود پایین ترین نمره ی کلاس. البته این هم داستانش مفصل است که در اینجا نمیگنجد و شاید شد یک نوشته ی پی نوشت دیگر…

قدکوتاهی و هزارجور شرمندگی

Man and Woman Dancing the Tango

به نسبت قد 162 سانتی متری ام، همیشه خودم را در طبقه ی دختران متوسطِ رو به بلند فرض کرده بودم. دقت کنید گفتم 162 و نه 163. فقط به خاطر اینکه یک روز بابای ارجمندِ معمارم ما را به صف کرد و متر و میزان دستش گرفت تا قد ما را بسنجد. بعد هم اعلام کرد که من  162 سانت هستم. هرچه  دلیل و برهان آوردم که دکترها گفته اند 163، به خوردش نرفت که نرفت، و با گفتن «خودت رو نکش، 162 بیشتر نیستی» من را از سر خودش وا کرد و به اندازه گیری بقیه اعضای فامیل پرداخت. از آن روز به بعد هر دکتری که میروم و توی فرم میزند 163، هی صحنه ی اندازه گیری بهیار را در ذهنم تکرار میکنم و سعی میکنم خودم را توجیه کنم که بابای ارجمند راست گفته. مثلا اینکه در طی مراسم اندازه گیریِ خانم بهیار، من اصلا متوجه تماس کتاب و سرم نشدم، و حتما در اشل اندازه گیری دکترها حجم موهای وز کرده ی بالای سرمان هم به حساب میاید. یا شاید هم بهیارها کتاب را مثل مسواک یک وسیله ی شخصی میدانند که نباید با سر مریض تماس پیدا کند واگرنه ناقل میکروب خواهد بود. شاید هم اصولا آدمهای شُل بگیر را مامور اندازه گیری های غیرمعماری میکنند. چون تعداد آدم های سفت بگیر مثل بابای ارجمند خیلی هم زیاد نیست، البته که بهتر است از ایشان در پست های مهم تری همچون اندازه گیری ساختمان استفاده شود تا اندازه گیری بنی بشری که در طی یک قرن زندگی اش هی قد اضافه و کم میکند.

با این وجود ته دلم همیشه خواستم که 163 باشم و خوشحال شدم از اینکه دوستان کوتاه ترم حاشا کرده اند وقتی که فهمیدند که من ادعای 162 سانتی بودن میکنم.  بله دروغ چرا،  ته دلم هم ذوق کرده ام وقتی که با های و هوی گفته اند که «اوه، نه! حتما اشتباهی در کاره. من 162 هستم و تو حداقل 5 سانتی از من بلند تر هستی. تو نمیتونی 162 باشی». حقیقتش را بخواهید با اینکه از اندازه گیری بابای ارجمند مطمئن بودم که اشتباهی در کار نیست، اما  فکر کردم که لابد باباهای ارجمند آنها هم صلاح دیده اند بهشان بگویند 162 هستند و من حق خودم نمیدانستم روی حرف قهرمان کودکیشان حرفی بزنم. اصلا شاید 162 یک کد باشد برای همه ی بابا های ارجمند هم نسلی های من. شاید در مجله های زرد آن موقع نوشته بودند قد خانوم گوگوش 162 است و این شده بود رویای مردان ایرانی آن روز که حالا شده اند باباهای ارجمند ما.

در هرصورت با همین قد 162 سانتی ام همیشه در طبقه ی متوسط و یا نیمه ی رو به بلند قدها قرار گرفته ام. این موضوع در جوامع آماری مختلفی مصداق دارد. مثلا از 6 دوست صمیمی دوران دانشگاه، فقط یک نفر از من بلندتر بوده، دو تای دیگر خیلی کوتاه، و دو نفر هم بودند که با اختلاف کمی از من کوتاه تر بوده اند. یا از 3نفر دوست دوران دبیرستان من رتبه ی دوم را داشتم. البته ما 4 دوست صمیمی دبیرستانی بودیم، اما چون دو دوست کوتاه تر، دوقلو بودند در زمینه ی آماری یک نمونه محسوب میشوند. در جمع فامیل های نسبی و یا سببی مونثم هم این نتایج آماری صدق کرده است. مثلا عروس ما از من بلندتر است. اما جاری و خواهرهای همسرجان از من کوتاه ترند. القصه اینکه هیچ وقت تجربه ی قدکوتاهی را نداشتم و نگرانش هم نبوده ام.  اما چه کسی گفته است که برای تجربه کردن کوتاه بودن حتما باید قدکوتاه باشی؟ با توجه به نظریه ی نسبیت آقا انیشتین، گاهی فقط کافیست در جمع آدم های قدبلند قرار بگیری تا احساس کنی قدت کوتاه است….

آن روز کلاس رقص تمام شد و من به سمت میز رفتم تا وسایلم را جمع کنم و به اتفاق همسرجان برگردیم خانه. احساس کردم کسی دارد نگاهم میکند. من از آنهایی هستم که روی سنگینی خیلی حساس هستند. هرچه قدر هم که یک سانتی متر خطا در قد برایم قابل تشخیص نیست، اما وزن را خوب می فهمم. هربار که قدم اولم را روی ترازو میگذارم، وزنم را درست پیشبینی میکنم، به دقت صدم کیلو. قبلا فکر میکردم به خاطر قانون «راز» است که هرچه اراده میکنم و تصمیم میگیرم بشود، میشود. حتی عدد دیجیتالی روی ترازو! من معتقدم هرکدام از آدمها یک تکه از خدا را درخودشان دارند، و تکه ای که نصیب من شده به نسبت بزرگتر است. برای همین هم وقتی میگویم «کُن»، پس «یَکُن» میشود و عدد روی ترازو می شود مثلا  52.3. یا روز دیگری دستور میدهم 53.1 باشد، و میشود. اما بعدها متوجه شدم قضیه قانون راز و یا تکه ی خداییِ وجودم نیست، و همه ی قضیه به این مربوط است که من وزن و سنگینی را خوب تشخیص میدهم. برای همین سنگینی نگاه دیگران را هم خیلی خوب حس میکنم. حتی اگر من در گوشه ای از اتاق در حال مطالعه باشم، و نگاه کسی از گوشه ی دیگر روی من باشد وزنش را می فهمم. بارها شده خواب بودم و همسرجان بالای سرم ایستاده تا نگاهم کند، اما من از روی سنگین شدنم  بیدار شده ام.

داشتم میگفتم. بعد از تمام شدن کلاس رقص نگاه کسی را روی شانه هایم احساس کردم. سرم را بالا کردم و چهره اش برایم آشنا آمد. اما قدش خیلی بلند تر از آن بود که او را قبلا جایی دیده باشم.  به خاطر نیاوردم. شاید شبیه یکی از پسرهایی بود که در ایران میشناختم، یا شاید همین جا. به خاطر قد خیلی بلندش اما مطمئن بودم که قبلا ندیدمش … نمیدانم چه قدر طول کشید تا این فکرها را بکنم و نگاهم را از نگاهش بردادم، پس برای اینکه این توقف چشم در چشم خیلی هم غیرعادی و یا غیر دوستانه به نظر نیاید، یکی از همان لبخندهای همیشگی ام را تحویلش دادم. گفت «میخواهی برقصی؟». جلسه ی دومی بود که به کلاس میرفتم. جلسه ی گذشته، بعد از تمام شدن کلاس، کمک مربی رقص بدون اینکه ازم پرسیده باشد، دستم را گرفته بود و قبل از اینکه خودم متوجه شده باشم وسط سن داشتیم میرقصیدیم. آنجا فهمیدم خیلی هم مهم نیست که رقص بلد نباشم، به شرط اینکه شریکِ رقصم بلد باشد من را چه طور برقصاند. پس همه ی کارهای سخت افتاده بود به دوش همسرجان و من از آن به بعد خیلی به خودم سخت نمیگرفتم…دوباره نمیدانم چه قدر طول کشیده بود که جواب آقای خیلی قدبلند را نداده بودم. لبخندم را ادامه دادم و گفتم «چرا که نه؟».
میدانید؟ لازم نیست رقص بلد نباشی و شریک رقصت این قضیه را به روت بیاورد تا احساس حقارت کنی. همینکه قدت این همه کوتاهتر باشد کافیست!

 وقتی دستش را گرفتم تا رقص را شروع کنیم تازه متوجه شدم بدون اغراق کمی بالاتر از کمرش قرار گرفته ام. همیشه شنیده بودم طرف یک سرو گردن بالاتر است، اما یک تن و گردن را تجربه نکرده بودم. وقتی رقص را هدایت میکرد، مدام از زیر دستهامان میچرخاندم و من هم می چرخیدم. خیلی زود از آهان اوهون کردنش متوجه شدم که قصدش این نبوده که من را از بالای شانه هایم چرخ داده باشد. اما به خاطر قدِ کوتاهم پیام را اشتباهی دریافت کرده بودم. در رقص سیگنال هایی که دست را به سمت بالا ببرد، یعنی چرخش از زیر دست، و در آن لحظه همه ی دنیا و سیگنالهایش بالای من بودند…..به نظرم سعی میکرد خیلی به روی خودش نیاورد، اما از ظاهرش پیدا بود که کلافه شده و من دست و پایش را بسته ام. پرسید چند وقت است که میرقصی؟ گفتم دوجلسه. تازه فهمید و فهمیدم که ماجرا چیست. به اطرافم نگاه کردم، همه خیلی حرفه ای میرقصیدند. متوجه شدم بعد از کلاس مبتدی، 15 دقیقه رقص به شیوه ی آزاد است تا کلاس رده ی متوسط شروع شود. برای همین کسانی که آنجا میرقصیدند همه از گروه متوسط یا بالاتر بودند که حداقل یک سالی رقصیده اند. همین طور که من را میرقصاند و من هی از زیر دستش چرخ میخوردم،  گفت دارم سعی میکنم به یاد بیاورم حرکت های مبتدی کدام ها بودند و یک حرکت جدید امتحان میکرد. من هم که بلد نبودم باید چه کار کنم هی پایش را لگد میکردم و میگفتم «آقا ببخشید»، یا «آقا اجازه ما تا سر همینجا را یاد گرفتیم». اینکه معذرت خواهی کنی سخت نیست، اما اینکه پایین تر باشی و معذرت خواهی کنی خیلی سخت میشود.  همه اش منتظر بودم آهنگ تمام شود و من خلاص بشوم. او هم احتمالا همین فکر را میکرد. سعی میکردم لبخندم را نگه دارم. اما ترکیب لبخندم و نگاه ملتمسانه ام را دوست ندارم. این مدل لبخند و نگاه ملتمسانه فقط وقتی اتفاق می افتد که خیلی درمانده شده باشم، و ظاهرا قدِ کوتاهِ آن روزم، من را به این درجه از درماندگی رسانده بود…

بعد از تمام شدن آهنگ از هم تشکر کردیم و رفتم روی صندلی نشستم تا رقص دیگران را تماشا کنم. دیدم یک آقای دیگر به سمتم میاید. چشم هایش کمی انحراف داشت و این گولم میزد. سنگینی نگاهش را نمیفهمیدم. حتی وقتی نزدیکتر شده بود، مطمئن نبودم دارد به من نگاه میکند یا به کس دیگر. دستم را گرفت و بلندم کرد. این بار پته ی خودم را از همان اول ریختم روی آب. گفتم من دو جلسه بیشتر آموزش ندیده ام. حرفی نزد، فقط با سر تایید کرد که میدانم. احتمالا رقص من با آقای خیلی بلند را دیده بود. بعد من را وسط سن برد و شروع کرد به رقصاندن. هربار که حرکت اشتباه میکردم و نگاهش میکردم تا با لبخندم معذرت خواهی کنم، به من توجه نمیکرد و حرکتش را طوری ادامه میداد که انگار اشتباه من هم جزو رقص بوده باشد. این یکی مثل کمک مربی جلسه ی قبل نبود که فقط با حرکات مبتدی من را برقصاند، و این به من احساس خوبی میداد. دیگر نگران اشتباهاتم نبودم و هی سرم را بالا پایین نمیکردم تا معذرت خواهی کنم. شده بودم مثل آن سکانس از فیلمهایی که «من مرکز بودم و دنیا به دورم میچرخید». فقط یک جفت پا در مقابلم میدیدم و کفپوش چوبی پس زمینه که تار شده بود و دَوَران میخورد. این وسط هم گاه و بیگاه چشم های لوچی بود که زیباترین لبخندهارا داشت…

ماه اول

???????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????

خیلی منگول بودم که فکر میکردم اگر طبق دستورات وب سایت برم جلو و روزها رو بشمارم امور تحت کنترل من خواهد بود. همسرجان هم که شنگول بود و فکر میکرد کار نیکو کردن از پر کردن است. برای هر تعدادی که لازم باشه اعلام آمادگی کرده بود و فقط منتظر چراغ سبز از طرف من بود…

بالاخره روز موعود رسید و من ترشحات سفیده تخم مرغ مانند رو دیدم. انصافا هیچ کدوممون کم نگذاشتیم و با اینکه مهمون هم داشتیم، شب و صبح تلاش خودمون  رو کردیم… حالا فکرش رو میکنم میبینم که شاید هم شانس آوردیم. با این شنگولی و منگولیِ ما، احتمالا اگر بچه ای هم درست شده بود حبه ی انگور در میومد! که خب قسمت بود و حبه ی انگوری در نیومد…

 تا دیروز هنوز امیدوار بودیم که شاید حبه ی انگوری در کار باشه. بیبی چک اولی رو زود استفاده کرده بودیم، و برای دومی زورمون اومده بود که یک تست گرون بخریم. برای همین به جواب منفیش خیلی اعتماد نداشتیم. اما امروز شاهدش اومد. گاهی اوقات دیدن خون لازمه تا آدم بتونه کاملا قطع امید کنه…من که هنوز مادر نیستم، اما یادمه اوشین هم با شنیدن خبر مرگ پسرش از جبهه ی جنگ راضی نشد و تا جنازه ی خونی بچه ش رو ندید نتونست ازش دل ببره!

پ.ن: این وبسایت خیلی به نظرم مفید اومد و فکرش رو کرده بودم که گهگاهی ترجمه ی مطالبش رو توی وبلاگم بیارم. خودم تا قبل از اینکه به فکر بچه باشم خیلی از این مطالب رو نمیدونستم و فکر کردم شاید خیلی های دیگه توی ایران مثل من باشند. مثلا وقتی قرص های ضدبارداری توسط دکترهای داخلی و خارجی بهم تجویز شده بود هیچ کدوم اشاره نکرده بودند که مصرف مداومش ممکنه حتی تا یک سال بعد از قطع دارو هم تخمک گذاری رو به تاخیر بندازه. حالا خدا رو شکر میکنم که من چند وقت یک بار به خودم استراحت داده بودم و امیدوارم که لازم نباشه تا یک سال صبر بکنیم. بماند، به تازگی فهمیدم که نینیسایت پیش دستی کرده و خوشبختانه معادل فارسی همه ی اون مطالب از نظر من مهم (و شاید از نظر خیلی های دیگه تکراری و بدیهی) رو میشه توش پیدا کرد.

پی نوشت

Studio portrait of young waitress adjusting bow tie

آمدم پی نوشتِ نوشته ی قبلی بنویسم از نشانه ی دیگری که برای در آستانه ی سی سالگی بودنم پیدا کردم، دیدم طولانی تر از آن شد که پی نوشت باشد. پس اینجا نوشتم:

امروز باران میامد و من عزم کردم که هیچ ابر و باد مه و خورشید و فلکی بر من و برنامه ی پیاده رویِ من غلبه نکند، پس دلم را زدم به دریا و تنم را به زیر باران…. یک بارانی مثل کیسه کشیده بودم دور خودم و شالگردنم را طوری رویش پیچیده بودم که مبادا کلاهِ کیسه مانند از سرم بیفتد و موهایم وز کند. شر و شر آب از مشمای روی سرم پایین میریخت و من نفس نفس زنان به خودم تلقین میکردم که باران بهاری زیباست…

در راه برگشت و سربالاییِ دم خانه مان بودم که دیدم آفتاب زده. فهمیدم باران مدتیست بند آمده. سریع خودم را از شر کیسه ی دورم خلاص کردم و شالم را با مهارت دور گردنم حلقه کردم. چنگی در موهایم زدم و تل سرم را کشیدم عقب، بعد هم کمی جلوتا موهایم پف کند. همین طور که نگران حجم موهایم بودم، شکمم را دادم تو و پاچه ی شلوار خیسم را که به تنم چسبیده بود نیشگون گرفتم و کشیدم، تا کمرِ شلوارم که تا نافم بالا رفته بود کمی پایین تر بایستد. عینک آفتابی ام را به چشم برهم زدنی بر چشم زدم و هدفون را در گوشم فشار دادم… همه ی این کارها به خاطر این بود که از همان پیچ پایین جاده دیده بودم یک مرد لاغر اندام با موهای قهوه ایِ رنگ کرده و یک پالتوی بلند زرشکی دارد سرازیری را رو به پایین می آید. دقت کنید مردی که سرازیری را پایین میامد چندین خصیصه داشت که هرکدام از آنها اگر نبود، شاید من این کارها را نمیکردم. مثلا اگر پالتویش مشکی بود و یا کمی کوتاه تر بود شاید با همان کیسه ی دور تنم از کنارش رد میشدم. یا شاید اگر موهایش را قهوه ای نکرده بود تلم را به خاطرش جلو عقب نمیبردم. اما این سر و وضع مرد غریبه،  طوری از پشت پیچ جاده به چشمم آمده بود که احتمالش میرفت گِی باشد. در یک لحظه که پشت پیچ از دیدم پنهان شد و فهمیدم که از دیدش پنهان شده ام، خودم را از آن سرو وضع خنده دار نجات دادم و تبدیل شدم به خانم خوش پوشی که از پیاده رویِ یک روز آفتابی سرمست شده و قدم زنان به خانه اش بر میگردد.  فکرش را کردم که مردهای گِی به اندازه ی زن ها به زیبایی توجه دارند. اگر با این سر و وضع خنده دار از کنارش رد بشوم خوبیت ندارد. اما اگر یک مرد مستقیم (straight) بود، با همان کیسه ی دورم هم از کنارش رد شده بودم. شاید یک لبخند میزدم و صبح به خیر میگفتم. اما جلوی خانم ها برایم مهم بود چه طور به نظر برسم، همین طور جلوی گِی ها! صدایش را که با تلفن حرف میزد میشنیدم. میگفت «یو نوو وات؟ آی دنت کر، وووات اِور». و «وات اِور» را طوری گفت که با چشمِ بسته هم  گِی بودنش ردخور نداشت. نفسم را تو دادم، قدّم را راست گردم و کت واک کُنان از کنارش گذشتم…

فکر کردم وقتی در آستانه ی سی سالگی ام نبودم برایم مهم نبود سر و وضعم جلوی خانم ها چه طور باشد… اما پسرها و مردها (البته مستقیمشان) مهم بودند. اما اخیرا متوجه شدم که دوست دارم از دید دخترها خوش پوش باشم. برای مردها و پسرها آن قدر ها هم  نباشم مهم نیست.  اگر بخواهم توجهشان را جلب کنم، سعی میکنم حرفهای جالب بزنم، و یا لبخندهای ژکوند… همین شد که خوش پوش بودنم از یک جایی به بعد برای دلِ خودم شد و شاید برای اعتماد به نفسم. مردها کُلّی نگرند و از یک جایی به بعد به جزئیات دقت نمی کنند. ما دخترهایی که به خودمان میرسیم شاید پارتنرمان خیلی هم متوجه جزئیات نشود، همین که کلّیتمان زیبا باشد کافیست و احتیاجی نیست که خطِ قرمزِ لبه ی برگشته ی جورابمان را با بند چرمی دستمان ست کنیم. بند چرمی قرمز اما اعتماد به نفسمان را بالا میبرد. وقتی که نشستیم روی مبل و پا انداختیم روی پایمان و میدانیم که لبه ی برگشته ی جورابمان قرمز است. و همین اعتماد به نقس و رضایت از خود ما را آدمهای بهتری میکند. آن قدرآدمهای بهتری میشویم که همه توجه ها به ما جلب میشود. با همه میگوییم و میخندیم و فکر میکنیم  همه ی این توجه ها به خاطر این است که ظااهرمان قابل پسند تر شده…

فکر کردم این نوع فکر کردن هم شاید  از علائم در آستانه ی سی بودن باشد: آن قدر بلوغ پیدا کرده ام که برای جلب توجه یک مرد، خوش پوش بودنم در درجه ی آخر اهمیت قرار میگیرد. با این وجود دوست دارم از دید زنان و دختران و گِی ها خوش پوش باشم. به نظرم اینها تعریف بهتری از زیبایی دارند و در زیبایی شناسیشان سخت گیر ترند. برای همین اگر در اِشل اندازه گیری آنها زیبا و خوشپوش باشم، حتما کارم درست است و احسنت دارم…

ظاهرا همه ی نیم ساعت سربالایی دم خانه مان را به اینها فکر کرده بودم که بدون اینکه متوجه هِن هِن هایم شده باشم، رسیده بودم سر کوچه. اما انگار هنوز قانع نشده بودم چرا خودم را برای یک مردِ گِی غریبه آراسته خواسته بودم. پیچیدم داخل کوچه، یک مرد با موهای طلاییِ بلند و هپلی چمن میزد. از آن مرد هپلی هایی که اول فیلم های رمانتیک شکست عشقی خوردند و از دنیا بریده اند، اما آخر فیلم  در مهمانی حاضر میشوند و معشوق جدید را سورپرایز میکنند وقتی که با کت شلوار و صورت تیغ انداخته و موهای آرایش شده ظاهر میشوند. وقتی نزدیک شدم دستگاه را که صدای بلندی هم داشت خاموش کرد. خودش گوشی گذاشته بود که صدا را نشنود. فکر کردم به احترام من که رد میشوم باشد. دیدم به سمت ماشینش رفت.  شاید احترامی هم در کار نبوده، کارش تمام شده بوده لابد. از جلوی ماشینش که گذشتم دیدم  جلوی آینه بغل ماشینش ایستاده و با چشمش ور میرود. ظاهرا خرده چمنی در چشمش فرورفته بود. چشمش خیلی سبز بود. با اینکه همیشه چشم آبی ها را بیشتر از چشم سبز ها دوست داشتم. اما خواستم به زور هم که شده توجهم را به چشم های خیلی سبزش جلب کنم. لجم گرفته بود از اینکه دیگر خودم را برای مردان  غریبه ی غیر گِی آراسته نمیخواستم. ایستادم و گفتم «آر یو اوکی؟ دو یو نید ا هلپ؟» . حتی سرش را هم برنگرداند.   خنده ام گرفت که چه طور حواسم نبود صدایم را از گوشی اش نمی شنود. جا نزدم و بلند تر داد زدم.  برگشت و دید که دارم نگاهش میکنم و منتظر جواب سوالی هستم که نشنیده. مشتش را که انگشت شصتش از آن بیرون زده بود به سمتم نشان داد که یعنی همه چیز روبه راه است. من هم شصت و مشتم را نشانش دادم و لبخند ژکوند زدم. بعد هم خوشحال و قبراق از اینکه تسلیمِ در آستانه ی سی سالگی بودنم نشده بودم، کلید انداختم و نگاهم را از آینه ی راهرو دزدیدم، مبادا تصویری که از لپ های گل انداخته ام کرده بودم راست نباشد…

Now I have a role model for my son

miss world

این طرف آن طرف از علائم سی سالگی مینویسند. به طنز میگویند و گاهی جدی. اما من این حرفها توی گوشم نمیرود. اگر به اینها بود من از همان بیست و پنچ سالگی سی ساله بودم. نوشته اگر احساس کردی به جای مهمانی ها و خوش گذرانی های شب و نصف شب ترجیح دادی زودتر بروی خانه و بخوابی، بدان داری به سی سالگی نزدیک میشوی. و من از همان اول هم تخت خواب و تلویزیونم را به همه ی شب گردی ها ترجیح داده بودم. یا جایی خواندم که وقتی اطرافیانت از خواننده ها و باندهایی صحبت میکنند که تو اسمشان را هم نشنیده ای بدان که سی سالت شده. من از همان قدیم لیست خواننده های محبوبم را انتخاب کرده بودم و در همان کاست های آن سال ها مانده بودم. خیلی مدرن که میشدم، فایل های اِم پی تریشان را گوش میکردم و یا از روی سی دی پخششان میکردم. به ندرت به موسیقی های جید اعتماد میکردم و برای همین هم دنیا پر بود از خواننده ها و باندهایی که من اسمشان را نشنیده بودم، با اینکه از سی سالگی خیلی هم دور بودم.

با این حال امروز نشانه ی جدیدی در خودم پیدا کردم که به نظرم مربوط به در آستانه ی سی سالگی بودنم باشد، البته که  تا به حال در هیچ کدام از لیست های سی سالگیِ این طرف و آن طرف ندیدمش:

دیوید یک پسر جوان چینی است که البته در اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده. دیوید که تازگی مدرک honours اش را گرفته و برای کارشناسی ارشد ثبت نام کرده، در جلسه های هفتگیِ هوش مصنوعیمان شرکت میکند و به خاطر سن کمش جو خیلی علمیِ ما را تغییر داده و گاهی به سرگرمی تبدیل میکند. به مباحث فلسفی و ماشین لِرنینگ هم علاقه مند است و اصلا برای همین هم می آید و در جلسه های ما حاضر میشود. خیلی خوش سر و زبان است و معلوم است که هوش بالایی هم دارد. مسائل را خوب تحلیل میکند و  از همه چیز ،حتی شده سر سوزنی، سر در میآورد. هم فان است و هم اِسمارت. سر و تیپ خوبی هم دارد. به جز ملچ ملوچ کردنش هنگام غذا خوردن، که از پیش زمینه ی فرهنگیشان برمیاید، هیچ ایرادی نمیتوانم برایش بشمارم. جلسه ی پیش شیرینی آورده بود که مصاحبه ی گوگل را قبول شده و تا سال دیگر وقت دارد که کارشناسی ارشدش را تمام کند و به تیمشان یپوندد. بیست و یک سال بیشتر نباید داشته باشد. اینجا بچه ها 17 سالگی وارد دانشگاه میشوند و 3 ساله لیسانس میگیرند. یک سال هم آنرز طول کشیده باشد میشود همان بیست و یک سال.

این جلسه بحث موسیقی پیش آمده بود و دیوید داشت از پیانو زدن و گیتار زدنش تعریف میکرد و از مهم بودن نُتِ سی در سازها داد سخن میداد. حقایق علمی و فیزیکی و فرکانسی را هم پشتوانه ی حرف هایش میکرد و سندیت میداد که ناگهان به خودم آمدم و دیدم دیوید  برایم حکم رول مدلِ پسرم را پیدا کرده است. همانجا به خودم آمدم که این یعنی در آستانه ی سی سالگی بودن. همیشه کسانی بودند، در زندگی حقیقی یا مجازی یا حتی هالیودی که آن قدر تحسینشان کرده بودم که برایم حکم ستاره یا رول مدل پیدا کرده بودند. اما این بار ماجرا فرق میکرد. این بار ماجرا سر رول مدل من نبود! دیوید رول مدل برای پسرِ نداشته ام بود.

من هیچ وقت نمیتوانستم دوباره متولد بشوم و اینجا بزرگ شوم تا زبان انگلیسی ام خوب شود و مثل دیوید بلبل حرف بزنم. اما پسرم میتوانست. من نمیتوانستم پیانو و گیتار را از بچگی یاد بگیرم. سنتور و سه تار و گیتاری که در نوجوانی امتحان کرده بودم به جایی نرسیده بود. اصلا نوجوانی وقت کارهای دیگر بود. اما پسرم میتوانست در بچگی موسیقی اش را یاد بگیرد و در نوجوانی، نوجوانی اش را بکند. من نمیتوانستم مثل دیوید اعتماد به نفس داشته باشم و از همه ی غرب و شرق سر دربیاورم، اما پسرم به واسطه ی به دنیا آمدن در جامعه ی غربی و بزرگ شدن در خانواده ی شرقی میتوانست…  این شد که دیوید رول مدل من نبود، اما میتوانست  رول مدل پسرم باشد. پسرم همه ی توانایی ها را داشت، از آنچه که من نمیتوانستم باشم. حالا که فکر میکنم میبینم دخترم هم میتوانست در مسابقه ی دختر شایسته شرکت کند و اول شود. اینکه به خاطر محدودیت سنی نمیتوانم در مسابقات دختر شایسته شرکت کنم، نشانه ی سی سالگیِ من نیست. اما فکر اینکه دخترم میتواند دختر شایسته باشد، نشانه است…

امروز دیدم رول مدل پسرم توی فیسبوک درخواست دوستی فرستاده. ته دلم قند آب شد. نشسته ام آلبوم عکس های بچگی اش را یکی یکی نگاه میکنم و به پسرم فکر میکنم.  پیش خودم میگویم من نمیتوانم از آن مادرهای فهمیده ای باشم که برایشان احترام قائلم: آن روشنفکرها که در وبلاگشان مینویسند » میخواهم فرزندانم نتیجه ی تصمیم های خودشان باشند، نه آرزوهای من».  یا آنها که وبلاگ ندارند، اما 29 سال پیش من را به دنیا آوردند! من میخواهم پسرم یک دیوید ونگ بشود و دخترم یک نازنین افشین!

این یک نوشته ی عاشقانه نیست

heart puzzle

از همان روزهای اولی که با همسرجان آشنا شدم (یا با مقیاس کمی دقیقتر بهتر است بگویم کمی بعد ازهمان روزهای اول)، ایشان همیشه نسبت به سلامت قلبش نگران بوده و دردهای شبانه در قفسه ی سینه و گاها دست چپش امانش را بریده است. گاهی از سال میشود که همه چیز رو به روال است و خیلی شکایتی ندارد، اما اوقات دیگر از سال انگار که حتی اگر دردش نبوده، اما فکرش گوشه ای از ذهنش را مشغول کرده و چه شب هایی که تا صبح از صدای تپش قلبش و گاها ناموزون بودن ریتمش خوابش نبرده.

 بار اولی که صدای تپش قلبش را شنیدم خیلی ترسیدم. من هم دست دادم به دست نگرانی اش و گفتم الان است که اتفاقی بیفتد. هول شده بودم و دست و پایم را گم کرده بودم. کاری هم ازم برنمیامد، فقط هاج و واج نگاهش میکردم و میدیدم که قهرمان زندگی ام یک شبه دارد از دستم میرود. از نگاه هاج و واجم مدتی نگذشته بود که دیدم خودش بر اوضاع مسلط شده و علائم حاکی از آن است که حالش دارد بهتر میشود. من هم خوشحال و مسرور از اینکه قهرمان زندگی ام بیدی نیست که با این بادها بلرزد به رقص و پایکوبی پرداختم. بعدها البته متوجه شدم که بادش هم بادی نبوده که این بیدها را بلرزاند.

 با گذشت زمان صدای تپش قلبش برایم طبیعی شد و چه بسا که اگر نباشد خوابم نبرد. اما خودش هنوز عادت نکرده و میگوید به جز تپش، قلب درد هم دارد. خلاصه در هر سفری که به ایران داشته دوبرابر زمانی که به دیدار خاله و دایی گذرانده را به دید و بازدید از جراجان و متخصصان قلب اختصاص داده  و یک اسکن کامل از تمامی اعضا و جوارحی که به نحوی با قلب درگیر باشند به عمل آورده است، از جمله اکو و تست ورزش و ای سی جی و الخ.  برخلاف آنچه انتظار داشته اما همواره دکتران عظیم الشان صحت قلبش را تایید کرده اند و گفته اند که برود از زندگی و جوانی اش لذت ببرد و تا سن 50 سالگی هم دیگر به سراغشان نیاید. البته به جز ماجرای پرولابس که برگشتگی دریجه ی آئورت است و ظاهرا باعث میشود صدای قلبش را بشنود، همه جیز طبیعیست. مادر جانِ همسرجان هم پرولابس دارد، گویا اصلا مادرزادیست. مادرجان اما میگفت این دفعه ی آخری که به دکتر مراجعه کرده گفته دیگر این بیماری را ندارد و همسرجان این یک ساله همه اش تحقیق میکند که چه طور میتواند مثل مادرش بیماری اش را معالجه کند و راهِ درمان چیست.

 اینجا اگر اقامت نداشته باشی هزینه ی دوا دکتر خیلی گران است. اما مشکل دیگر این است که اگر اقامت هم داشته باشی، اینکه راه پیدا کنی به سیستم تخصصی بیمارستان خودش یک هفت خوان رستمِ دیگر است، چرا که حتما باید دکتر عمومی مراجعه ات بدهد به متخصصین امور. همسرجان هم یکی دوباری به دکترهای عمومی مراجعه کرده بود و ظاهرا نتوانسته بود متقاعدشان کند که این درد چه قدر آزاردهنده است. دفعه ی یکی مانده به آخر که به خانم دکتر اسمیت گفت من گاهی اوقات احساس میکنم قلبم از دهنم میپرد بیرون، یک نیشخند تمسخرآمیز تحویل گرفته بود از خانم دکتر که «زندگی همین است. همه مان از این طور احساس ها داریم». این بارِ آخر اما همسرجان توانسته بود دکتر جدیدش را گول بزند. دکتر بسیار جوانی بود که برعکس بقیه ی دکترها با دقت به حرفش گوش داده بود و با او غصه خورده بود. و همان قدر که من روز اول از شنیدن صدای قلبش نگران شده بودم، او هم نگران شده بود. برای همین معطل نکرد و گفت که باید بروی دکتر متخصص ببیندت، این ها که میگویی خیلی خطرناک است و هرلحظه ممکن است سکته ی قلبی بکنی. سابقه نداشته کسی قلبش این همه نامنظم بتپد و مثل شما سر و مر و گنده باقی مانده باشد و با پای خودش به ویزیتِ من آمده باشد. خلاصه این شد که پایمان باز شد به بیمارستان شهرمان و دکتر های متخصص فرنگی. دکتر که پرونده ی بیمار را به خوبی مطالعه کرده بود و بر همه چیز مسلط به نظر میرسید، از همان اول امر توضیح داد که از سال فلان به بعد، پرولابس دیگر به عنوان بیماری شناخته نمیشود. چون نمودار و آمار نشان از این دارد که 0.6% از آدم های در انتهای چارت پرولابس دارند. پس این معمولی شدن نشان از آن است که بیماری درکار نیست، همان طور که همجنس گرایان بیمار نیستندو یا چپ دست ها. فقط یک نوع متفاوت هستند. خلاصه با اینکه همسرجان در انتهای نمودار قرار گرفته اما جای نگرانی نیست…همانجا معما حل شد که چه طور بیماری مادرجان برطرف شده. ظاهرا که هیچ ربطی به رژیم غذایی و ورزشی  نداشته و از قضا معمول بودن، بیماری را درمان کرده بود…

دکتر در ادامه گفت، پرولابس گاهی «هوشیاری فوق العاده» هم خوانده میشود و به این دلیل که شما نسبت به تک تک ضربان قلبتان آگاه هستید، هر اختلال ضربان را متوجه میشوید. مثلا همسر شما هم در طول شب ممکن است تعداد ضربان قلبش بالا و پایین شود، اما چون متوجه این موضوع نمیشود غصه اش نمیگیرد و با خیال تخت میخوابد، اما امثال شما فرق میکنید. دکتر گفت «من تضمین میکنم که قلب تو زندگی ات را کوتاه تر نخواهد کرد، اما میتواند تو را دیوانه کند»… بعد هم برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکند و اطمینان حاصل کنند که این ناموزون بودن آهنگ قلبش از نوع آدم های معمولیِ وسط نمودار است، یک دستگاه بهش وصل کرد که تا مدت یک هفته وقایع قلبش را ضبط و گزارش کند…

همسرجان با اینکه به پشتوانه ی نتایج به دست آمده از دستگاه، تضمین دکتر را پذیرفته که قلبش عمرش را کوتاه نخواهد کرد، اما هنوز گاهی دیوانه میشود و نگران. این بار که رفته بودیم جواب آخر را از دکتر بگیریم گفت آقای دکتر خواهش میکنم به من راه حل بدهید. پس این درد از کجاست؟ دکتر گفت حقیقتش را بخواهی من هم نمیدانم این درد از کجاست، اما مطمئنم از قلبت نیست. در قفسه ی سینه ی تو هزار تا اعما و احشای دیگر هم وجود دارد، که شاید درد از آنها باشد. . ادامه داد که اما این درد هرچه هست باعث ترشح آدرنالین میشود و ظاهرا که گیرنده های قلب تو خیلی حساس هستند و با تشخیص آدرنالین شروع به تپش میکنند. من نمیدانم آدرنالینی که در خون تو ترشح میشود زیاد است، یا تعداد گیرنده های قلب تو زیاد هستند و یا اصلا شاید حساسیتِ گیرنده هایت بالاست، اما من احتمال میدهم که تپش قلب تو نتیجه ی دردِ قفسه ی سینه ات باشد، یعنی برعکس آنچه تو فکر میکنی درد تو در اثر تپش قلبت نیست و خلاصه همان قضیه ی مرغ و تخم مرغ. حالا اگر خیلی اصرار داری میتوانیم با یک داروی دوز پایین شروع کنیم که این حساسیت را کمتر میکند. پرسیدم عوارض جانبی دارد دکتر؟ گفت همه چیز عوارض جانبی دارد، حتی هوایی که در آن نفس میکشیم! بستگی به تشخیص شماست که ضرر و سود هرآنچه مصرف میکنید را بسنجید و تصمیم بگیرید به نوع مصرف…

حالا دارو داده که این عکس العمل نسبت به آدرنالین را کاهش دهد تا حداقل شب و نصف شب از تپش قلبش بیدار نشود و البته دیگر تپش قلب ندارد، اما از قلب درد بیدار میشود،  من هم در همان حالت خواب آلود وظیفه ی خودم میدانم که بهش تاکید کنم نگو قلب درد، بگو «قفسه ی سینه درد»….

همه مشکل سر اجرای توصیه ی سی ام است

happy girl

چپ و راست ایمیل میزنند و دستورالعمل میدهند که چه طور زندگی خوبی داشت و شاد بود:

1)  روزانه ده دقیقه تا نیم ساعت قدم بزنید: که یک ساعتش را هم میزنم

2) لبخند بزنید: همین لبخند ژکوندم راز موفقیتم بوده از ازلی که یاد دارم، که توانستم دلبری ها بکنم و کارها راه بیندازم

3) هر روز حداقل ده دقیقه در یک مکان کاملا ساکت و بی سر و صدا بنشینید: کور از خدا چه میخواهد، غیر از دو چشم بینا؟ که برای منِ تنبل، نشستن راحت تر از قدم زدن آمد پدید…

4) هرگز از خوابتان نزنید: گاهی شده خواب از کارهای روزانه ام بزند، اما از خواب به این راحتی ها نمیزنم…

… همین طور الی آخر، تا که میرسد به توصیه ی آخر و دستم را میبندد:

30) خودتان را با دیگران مقایسه نکیند: این جاست که کمیت من یک پایش می لنگد. قدیم که هر چهارپایش می لنگید، ولی اهتمام ورزیدم و رسیدم به یک پای لنگ، که هرچه مرهم میبندم و دعا میخوانم و تخم مرغ و زردچوبه میمالم، افاقه نمیکند…علیل مانده است و لاعلاج.

 بر فرض هم که من خودم را مقایسه نکنم با آنها که بلدند شعر بگویند… یا آنها که مرز شیوا نویسی در زبان فارسی را رد کرده اند و در انگلیسی طنازی کردنشان مانده اند…

یا مقایسه نکنم خودم را با آنها که معجزه ی صدا دارند و حسودی نکنم به Harrison Craig (که لُکنت دارد و در حرف زدن زبانش میگیرد و در آواز خواندنش نفس شنونده ها).

یا اصلا به فرض که حسودی نکنم به آنها که ساق پای نازکی دارند، یا آنها که موهای پرپشت… و دلم نخواهد چتری تمام (full fringe) بگذارم و خودم را راضی کنم به گوشه ای از چتری (side fringe).

و اصلا گیرم که خودم را مقایسه نکنم با آن طبقه ی متوسط جامعه ی غربی که هر ناهار از خوردنِ سوشی شان لذت میبرند و مدام در چرتکه ی مغزشان نمیزنند  5 تاسوشی در روز از قرار یک دلار میکند 25 تا در هفته و 1300 دلار در سال.  یا حسادت نکنم به آن قشر آینده نگرشان که از آینده نگریِ نسل های قبل آن قدر دارند که هفته ای یک بارهم ماساژ بگیرند و مانیکور پدیکورشان را ترمیم کنند، بازهم برایشان جای نگرانی نیست…

یا هی خودم را مقایسه نکنم با آنها که در مناطق گرمسیری آن سر دنیا لباس های تابستانی خنک می پوشند و با شانه های لختشان دلبری میکنند، وقتی که من در سرمای استخوان سوز اینجا قوس شانه ها و پیچ بازوهایم را زیر چهار لایه از کت و کاپشن و پلیور و پشم قایم میکنم و در آرزوی دعوت شدن به یک مهمانی میسوزم، بلکه فرصتی دست بدهد تا بتوانم بالاتنه ی به نظرِ خودم روی اصول طراحی شده ام  را به نمایش بگذارم….

یا اصلا  خودم را مقایسه نکنم با آنها که تا هرکجا که دلشان بخواهد شکلات میخورند و به فکر گوشت های اضافه ی دور ران قلمبه شان نیستند. یا مقایسه نکنم خودم را با آنهایی که بشقاب های دسرشان پر  و خالی می شود در حالیکه من همچون کوزتِ پشت ویترین، فقط تماشایشان میکنم…

خلاصه گیرم که خودم را مقایسه نکنم با این همه دیگران…آن طبقه ی بینهایت دارا که پولی که صرف خیریه میکنند، ده برابر حقوق کارمندی من و همسرجان است… که حتی در تخیلم هم جا نمیگیرند چه برسد به اینکه خودم را باهاشان مقایسه کنم…

اما شما را به خدا به من بگویید چه طور می توانم خودم را مقایسه نکنم با این سفیدپوست هایی که دو برابر منِ کله سیاه سن دارند و این چنین چست و چابک در کنار من میدوند و از کنار من میگذرند، درحالیکه من در سربالایی راه خانه مان به هن و هن افتاده ام؟

پ.ن: این عکس ها را که جستجو میکردم تا لینک بدهم  دوباره هوسِ دلم تازه شد و برگشتم سر خانه ی اول،… با یک کمیت و چهار پای لنگ!